سیده سوفیاسیده سوفیا، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 30 روز سن داره

سوفیاقشنگ ترین بهانه زندگیم

اولین های عزیزدلم

  اولین باری که چشماتوبازکردی همون روزی بودکه به دنیااومدی وتوراواسه ملاقات به اتاق آوردن. اولین باری که ناخناتوکوتاه کردی زمانی بودکه تازه فقط دوروزت بود که زندایی لیلا به کمک عزیزمامانی زیرنورچراغ آشپزخونه ناخناتوکوتاه کردن.آخه دخترکوچولوم  وقتی به دنیا اومدانقدرناخناش بلندبودکه بینی وصورتتوناخن کشیده بودی وزخمشون کرده بودی. اولین باری که  حمام رفتی زمانی بودکه فقط هفت روزداشتی وروزجمعه ششم تیربودکه زندایی لیلا وعزیزمامانی بردنت حموم .وای که چقدرشماحمومودوست داشتی وازحوضچه آبی که زندایی برات درست کرده بودلذت میبردی. اولین باری که  بیرون رفتی فقط سیزده ر...
25 مرداد 1393

استرس زایمان واتفاقات بعدازآن

تودوران بارداری همیشه ازخودم سوال میکردم که وقتی به هوش میام چهره مامانموچه جوری میبینم.چون بالطبع اون زودترازمن ازسلامتیت باخبرمیشه.به خودم می گفتماوقتی به هوش اومدمو چهره مامانموخندون ببینم یعنی همه چی خوبه واگه برعکس زبونم لال... واسه همین خیلی استرس داشتم.شبی که قراربودفرداصبحش زایمان کنم دختردخترخاله مامانم که عفت جون نام داره وهم فامیلمونه وهم یکی ازبهترین دوستام بهم گفت که آیه به ذکرا..تطمئن القلوب وزیادبخونم.که الهی خداهرچی میخواد بهش بده .وقتی این ایه راخوندم به قدری دلم آروم گرفت وتمام استرس هایم ازبین رفت.باآرامش خاطردورکعت نمازشب خوندم وصبح همون روز یه دوش گرفتم وآماده شدم وساعت پنج صبح بابابایی وعزیزمامانی راهی بیم...
25 مرداد 1393

چشم روشنی ها

دست همگی که برات زحمت کشیدن و کادوآوردن دردنکنه ایشا...توتولدبچه هاشون جبران کنم.   بابایی: یک النگوخوشگل واسه مامان مامانی : یک سکه پارسیان به وزن 750 سودبرای دخترگلش آقاجون وعزیزمامانی: یک گردنبندودستبندبرای مامان ویک النگوخوشگل برای شمانفسی من.مبارکت باشه خانومم پدربزرگ ومادربزرگ: یک گوسفندکه عقیقت کردن+پنجاه تومان بابابزرگ: مبلغ پنجاه تومان عزیز: مبلغ صدتومان آقااکبرومامان طلا: مبلغ پنجاه تومان دایی مهدی وخانم دایی مینا: یک ربع سکه+پنجاه تومان دایی معین: مبلغ سیصدتومان عمواحمدوزن عموزهره: یک سکه پارسیان به وزن سیصدسود ...
25 مرداد 1393

دومین مسافرت سوفیاکوچولو

یه روزقبل عیدفطربودکه باعزیزمامانی واقاجون ودایی معین به سمت یزدحرکت کردیم.نفسم شماازاول شروع حرکت تازمانی که به یزدرسیدیم خواب بودین که من فقط واسه شیرو تعویض پوشک بیدارت میکردم.وقتی رسیدیم یزدنمازعیدفطرتازه میخواست شروع بشه که آقاجون وعزیزمامانی خودشونوسریع به نمازرسوندن ومن هم برای مراقبت ازشماباذایی معین توماشین نشستیم.همونجابودکه یکدفعه گریه های شماهم شروع شد.هیچ وقت دخترم تااون روزاونجوری گریه نکرده بودی.هرچی سعی میکردم دلیل گریتوبفهممو آرومت کنم فایده نداشت.فقط خداخدامیکردم که زودنمازتموم بشه وعزیزمامانیت بیاد.بعدازاومدنشون وشروع حرکت ماشین آروم ترشدی وبه خونه دایی حمیدوزندایی لیلا رفتیم. اوناواسه دیدنت لحظه شماری میکردن وعاش...
25 مرداد 1393

اولین مسافرت سوفیاکوچولو

هفت روز بعدازبه دنیااومدنت بودکه وارد ماه مبارک رمضان شدیم وازاونجایی که اقاجون ودایی مهدی ودایی معین تهران توخونه تنها بودن وعزیزمامانی برای مراقبت از من وشمایک ماهی بودکه به مشهداومده بود تصمیم گرفتیم با عزیزمامانی به تهران بریم. بابایی نمیتونست بامابیادچون هم روزه هاش بهم میخوردوهم اوج کاری بابایی بود. برای سفربه تهران قطاروانتخاب کردیم چون شنیده بودم هواپیماباعث میشه گوشای نوزادهوابگیره ونوزادگوش دردمیشه برای همین بابایی بلیط قطاردرجه یک به تهران برامون گرفت تانفسم اذیت نشه.آره دخترم شمافقط چهارده روزت بود که راهی تهران شدیم.اول که واردقطارشدیم هوای قطارفوق العاده سردبودکه بادرخواست واصرارمن ازخدمه قطاردرجه فن ها...
25 مرداد 1393

تولدنبض زندگیم(سی ویک سه نودوسه)

    دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج...   سیده سوفیاحسین پور دخترگلم درتاریخ سی و یک خردادسال هزاروسیصدونودوسه (1393/03/31) روز شنبه دربیمارستان مهرابوالفضل عباس زمینی شد. سوفیا،یه دونه،چراغ خونه،شیرین زبونم،عزیزخونم،ای مهربونم،آروم جونم،گل بهارم،بمون کنارم   مامان گشنمه               اینم یک کیک به شکل پاتریک از طرف آقاجون                  &nbs...
24 مرداد 1393

سیسمونی

سیسمونی دخترکوچولوی قشنگموکه عزیزمامانی خوش سلیقش و اقاجون مهربونش تهیه کرده بودن یه روز باقطاربه مشهدفرستادن وبابایی بعدازتحویل بارازراه آهن ورسیدن به خونه سریع دوتایی با ذوق وشوق شروع به بازکردن کارتن هاکردیم.وای که عزیزمامانی چیکارکرده بود.بادیدن هرتیکه ازوسایلات ولباسات من و بابایی ذوق می کردیم. بابایی انقدرذوق داشت که تا پاسی ازشب تمام سرویس خواب و کالسکه وصندلی غذاتو ورورواکت که خارجی بود وهمه قطعاتش ازهم جدابود راباحوصله سرهم کرد.یه خسته نباشیدبه بابایی به خاطراین پشتکارش                       &...
24 مرداد 1393

دوران بارداری:تنهاکسی که وقتی شکمش رالگدمی زدم ازشدت شوق می خندیدمادرم بود.

از دل نوشته هایم ساده نگذر؛ به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛ یک «دل»، نوشته ...! دوران بارداری من پرازاسترس،هیجان،گریه،خنده،غم وشادی بود. عزیزدلم تواین دوران مامانی تمام تلاششوکردکه به خوبی ازدخترنازش مراقبت کنه. اولین استرس مامانی زمانی بودکه یکی ازدوستام به اسم سمیه که خدا دومین نی نی را بهش هدیه داده بودبهم زنگ زد که حرکت نی نیشو توشکمش حس می کنه ولی من هنوزحرکت توراحس نمیکردم.تااینکه بعداز پرس وجو فهمیدم بچه ها باهم فرق میکنن.پسرها زودترتوشکم مامانشون شروع به حرکت می کنند. اولین باری که مامانی شماراتوشکمش حس کرد زمانی بودکه تو ماه پنجمم به تهران خونه اقاجونت رفته بود...
24 مرداد 1393